|
دو برادر، يکی خد مت سلطان کردی و ديگری به زور و بازو، نان خوردی.
باری!... توانگر گفت درويش را که؛ چرا خدمت سلطان نکنی تا از مَشَقَّتِ کار کردن برهی؟! گفت تو چرا کار نکنی تا از مَذِلَّت رهايی يابی؟!، که خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن به که کمر زَرّين به خدمت بستن. سعدی
|