|
شهر پر از كوچه و خيابان است. خانهها مثل قارچ اين طرف و آن طرف از زمين روييدهاند. راستش را بخواهيد كمي شلوغ است. گاهي اوقات سر و صداي ماشينها حوصله آدم را سر ميبرند، امّا با سبز شدن چراغ ميتوانيم ببينيم آدمها چه اشتياقي براي رفتن به خانههايشان دارند. توي ذهن هر كدام از اين آدمها، يك نشاني نوشته شده است. نشاني يك خيابان، يك كوچه و بعد پلاك خانهاي كه ميتوانند بگويند خيابان ما، كوچه ما و پلاك ما.
چه حسّ خوبي دارد، وقتي كه آدم ميتواند از شهر به اين بزرگي، سهمي داشته باشد. از آن هم بهتر، بين اين همه جمعيت هر كسي سهمي دارد، سهمي از آدمها. بعضيها يك مادر، يك پدر، بعضيها برادر و خواهر، بعضيها حتّي پدربزرگ و مادربزرگ هم دارند و دوستان آدم كه ميتوانند به اندازه همه ساكنان آن شهر باشند، امّا كساني هستند كه از شهر به اين بزرگي فقط به يك چتر سياه رضايت دادهاند. آن هم براي اينكه نگذارند باران با طراوت آسمان شهر، بر سر و صورتشان بنشيند. افرادي كه تصوّر ميكنند با غرور و جدايي از ديگران، انسان منحصر به فرد و متشخّصي ميشوند، وقتي كه آسمان صاف هم باشد حاضر نيستند چتر بالاي سرشان را پايين بياورند. يك عينك دودي هم به چشم زدهاند كه اگر احياناً كسي بهشان روز به خير گفت، به راحتي بتوانند طرف مقابل را متهم به ديوانگي كنند. اكثر اين آدمها عادت دارند از محلّ زندگي و افراد پيرامونشان ايراد بگيرند تا در برابر نداي وجدانشان كه ميگويد: «چرا با ديگران نميجوشي؟!.» رفتار خود را منطقي و موجّه جلوه دهند. هر چند كه ممكن است بعضي از اين آدمها نگرانيهاي به خصوصي داشته باشند، امّا يادمان نرود هيچ دليلي وجود ندارد كه آدم سهمي از شادي همشهريانش نداشته باشد. البته همان طور كه شاديها مال همه است، بايد نسبت به اندوه و نگرانيهاي هم ديگر نيز حسّاس باشيم و محيطي را فراهم كنيم كه هر كسي در آن احساس راحتي كند. در اين صورت جايي براي گله و شكايت نخواهد ماند و ديگر خبري از درگيري، نگراني و تنهايي در بين آدمها وجود نخواهد داشت. حسين مراد نژاد /مجله یاران امین46
|