|
شيري در جنگل زندگي مي کرد. حيوان ها از قدرت و زور او خیلی مي ترسيدند. هر وقت دوست داشت، حيوان ها را شکار مي کرد يا به ديگران آسيب مي رساند. زبان انسان ها را هم بلد بود. از آن ها شنيده بود؛ انسان قوي ترين موجود است. او حسابي ناراحت بود. تصميم مي گيرد درسي حسابي به آدم ها بدهد. روزی يک شکارچي به جنگل آمد. شیر او را اسير کرد. قبل از اين که او را بخورد، پرسید؛ چه کسي از همه زور دارتر است. شکارچي گفت: شما قربان، ای شیر عزیز!... . شير کمی آرام گرفت. باز شکارچي گفت: ... مقداري گوشت براي شما هديه آوردم، تا ميل بفرماييد. من در خدمتان هستم. شير با خوشحالی گفت: ... گوشت کجاست؟. زودتر بیاور تا بخورم. شکارچي به جعبه بزرگي اشاره کرد و گفت: ... داخل جعبه به يک قلاب آويزان است، بفرماييد راحت ميل کنید. شير با سرعت به سراغ گوشت رفت. تا گوشت را کشيد، درب قفس بسته شد. متوجّه شد، در دام افتاده است. شکارچي ساکت کنار آتش ايستاده بود. از او پرسید؛ آیا آموختي قوي ترين موجود کيست؟. شير گفت: بله! ... کسي که عقلش بيش تر است، قوي ترين موجود است.
|