مرد سنگ‌تراش نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
بدعالی 

سنگ‌تراش از كارش خسته شده بود. از شغلي كه داشت احساس حقارت مي‌كرد. روزي از نزديك خانه تاجري ردّ ‌شد. در باز بود. خانه ی زيبا و نوكران تاجر را ديد كه به او احترام مي‌گذاشتند. 

        مرد حسرت خورد و با خودش گفت: اين تاجر چقدر قدرتمند است؟. كاش من هم تاجر بودم. با گفتن اين جمله، به تاجر ثروتمندي تبديل شد.

روزي حاكم شهر از محلّ زندگی مرد سنگ‌تراش مي‌گذشت. سنگ‌تراش ديد كه مردم به حاكم احترام مي‌گذارند، حتّي تاجرها.

        مرد حسرت خورد و با خودش گفت: اين حاکم چقدر قدرتمند است؟. كاش من هم حاكم بودم، آن وقت همه به من احترام مي‌گذاشتند و من از همه قدرتمند‌تر بودم. با گفتن اين جمله، در همان لحظه او به حاكمی قدرتمند تبديل شد كه روي تختي نشسته بود. همه مردم به او احترام مي‌گذاشتند.

امّا او احساس كرد كه نور خورشيد او را آزار مي‌دهد.

        مرد حسرت خورد و با خودش گفت: اين خورشيد چقدر قدرتمند است؟. كاش من هم خورشيد بودم! خورشيد خيلي قوي است كه مي‌تواند مرا بيازارد. با گفتن اين جمله، در همان لحظه ناگهان او تبديل به خورشيد شد. با تمام نيرو به زمين تابيد.

بعد از مدّتي ابر بزرگي آمد. جلوي تابش نور خورشيد را گرفت.

        مرد حسرت خورد و با خودش گفت: اين ابر چقدر قدرتمند است؟. كاش من هم ابر بودم! نيروي او از خورشيد بيش تر است که می تواند جلوی تابش او را بگیرد.

مدّتي نگذشته بود كه بادي وزيد. مرد سنگ‌تراش را به طرفي هُل داد. اين‌ بار با خودش گفت: قدرت باد بيش تر است و تبديل به باد شد. باد وزيد و وزيد، تا به سنگي رسيد، هر چقدر زور زد، نتوانست سنگ را جابه‌جا كند.

        باد حسرت خورد و با خودش گفت: اين سنگ چقدر قدرتمند است؟. كاش من هم سنگ بودم! نيروي باد از من بيش تر است که نتوانستم سنگ را جا به جاي كنم. باد تبديل به سنگي بزرگ شد.

سنگ با شکوه و اقتدار ايستاد. ناگهان سنگ‌تراشی را ديد.  سنگ‌تراش با چكش و قلم، سنگ را با قدرت خُرد مي‌كرد.

 
قبل >