|

يكي از روزهاي تعطيل بود. داشتم توي اتاق توپ بازي مي كردم. توپ به شيشه پنجره خورد و آن را شكست. بابام اوقاتش تلخ شد و فرياد زد: چند بار بايد بگويم كه اتاق جاي توپ بازي نيست! از ترس دويدم و رفتم توي حياط، بعد هم توپم را برداشتم و آهسته رفتم توي اتاق و در جايي قايم شد. بابام مشغول خواندن روزنامه بود. ناگهان ديد كه چند ساعت گذشته است و از من خبري نيست. خيال مي كرد كه من دارم توي حياط بازي مي كنم. رفت و همه جاي حياط را گشت، ولي مرا پيدا نكرد. فكر كرد كه من از خانه بيرون رفته ام و گم شده ام. بابام توي خيابانها راه افتاده بود و با صداي بلند مرا صدا مي زد. ولي، در همان وقت، من باز هم داشتم توي اتاق توپ بازي مي كردم. عاقبت، بابام، خسته و غصه دار، به خانه برگشت. تا به در خانه رسيد، توپ من به شيشه يك پنجره ديگر خورد. شيشه را شكست و خورد به سر بابام. نمي دانيد چه باباي خوبي دارم! آن قدر از پيدا كردن من خوشحال شد كه نگاه هم به شيشه هاي شكسته نكرد.
|