رؤيا و واقعيت نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
بدعالی 

تابستان و گرما

بعد از ظهر گرم و سوزان تابستان بود. بابا خوابيد.  از تنهايي حوصله ام سر رفت. مي خواستم خودم را سرگرم كنم. فكري كردم. رفتم، كلاه سرخ پوستي اسباب بازيم را آوردم. مدّت ها با آن بازي نكرده بودم. پاره شده بود. نشتستم، درستش كردم. كلاه را که روي سر گذاشتم. بابا بيدار شد. چشمش به كلاه افتاد. پريد، مرا گرفت. مشغول كتك زدن شد. مرتب مي گفت: چرا پرهاي آن فرشته كوچولو را كندي!.گفتم: كدام فرشته؟!. كدام فرشته؟!. اين كلاه سرخ پوستي خودم است!.

خواب و رویا پدر

بابا يادش آمد، خواب ديده است. خواب ديده بود؛ ... بال در آورده، مثل فرشته ها توي آسمان پرواز مي كند. خواب ديده بود؛ من هم بال در آورده ام، توي آسمان پرواز مي كنم. ديده بود؛ پرهاي بال يك فرشته كوچك را مي كنم. تا از خواب بيدار شد، چشمش به كلاه سرخ پوستي افتاده. خيال كرده بود كه آن كلاه را من با پرهاي بال آن فرشته كوچولو درست كرده ام.

 رویا و واقعیت

مي بينيد؛ گاهي رؤياي ما چه قدر با واقعيت تفاوت دارد!.

 
< بعد   قبل >