آخرين سيب نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
بدعالی 

پاييز بود. برگ درختها ريخته بود. يك درخت سيب توي حياط خانه مان داشتيم. برگهاي آن هم ريخته بود. فقط يك سيب به بالاترين شاخة درخت مانده بود.

من و بابام رفتيم توي حياط تا آن آخرين سيب را هم بكنيم. بابام هر چه درخت را تكان داد، سيب نيافتاد. من عصاي بابام را به طرف سيب انداختم. باز هم سيب نيفتاد، ولي عصا خورد توي سر بابام.

دلم براي بابام سوخت. ولي بابام دعوايم نكرد. عصا را برداشت و از درخت بالا رفت. اما، هر چه كرد، نتوانست سيب را بياندازد. بعد، يكي از پوتينهايش را به طرف سيب انداخت. باز هم سيب نيفتاد. بند پوتين بابام به يكي از شاخه هاي درخت گير كرد. بابام عصا را از من گرفت. پريد بالا  با عصا محكم به آن شاخه زد. پوتين بابام افتاد، ولي سيب همان بالا مانده بود و پايين نمي آمد.

من و بابام از كند سيب نااميد شديم. راه افتاديم و رفتيم. مثل اينكه سيب منتظر بود كه ما برويم و بعد بيفتد!

 
< بعد   قبل >