|
بابام رفته بود چاي درست كند. مي خواستم به او نشان بدهم كه من هم مي توانم تردستي و چشمبندي كنم. وسط ميز را با اره بريدم و سوراخ كردم. روي ميز يك روميزي انداختم. وسط روميزي را با قيچي بريدم. بعد، رفتم و يك فنجان و يكي از كلاههاي بابام را آوردم. بابام آمد. قوري چاي هم در دستش بود. به بابام گفتم:
|